امـــروز ، بیش تر از هــمیشه احساسِ تنهایی میکنم . دلــم یه آغوش میخواد که خودمو توش رهــا کنــم و دیگه به هیچی فکر نکنم ... بدونم اون آغوش انقدر امنِ که دیگه نباید نگرانِ چیزی باشم ... ! اونم منو محکم تو اعماقِ وجودش فشار بده تا دیگه فشاره هیچ چیزه دیگه ، جز گرمیِ اونو حس نکنم ...
صبح که مامان رفت ، انگار یه تیکه از وجوده منم باهاش رفت ... چقدر دلم میخواست منم میرفتم و پیشش می بودم ! میدونم با هیچ کس حتی با پدر ، اونقدر که با من راحته ، راحت نیست اما خواسته یِ خودش بود ...
مامان ، بیشتر از هر آدمه دیگه ای تو دنیا دوست دارم و سلامتیت آرزومــه ♥
خدایا ، این روزا کی تموم میشه ؟ به معنیِ واقعی خستم ... کم اوردم ... دلم شادی میخواد ... قهقه از تـهِ دل ... بیخیالِ دنیا بودن ... بیخیالِ آدمایِ عزیزی که از پشت خنجر زدن ....
پ.ن : ظرفیت تکــــمیل !